خواجو

شش ماه پیش با همسرم که اهل هلند است سری به اصفهان و پل خواجو زدیم. سرتاسر کناره زاینده رود پر بود از هزاران زن و مرد و بچه خوشرو و پر جوش و خروش. چیپس و پفک میخوردند. اسکیت سواری میکردند. توی قایقها با پا پارو میزدند. سفره می انداختند. چایی دم میکردند. بوی کباب و بلال و (یواشکی هم شراب و) صدای آب و خلاصه کیف همه کوک.
یکی دو تا فواره بلندِ تر و تمیز هم شهرداری لطف کرده توی رودخانه کار گذاشته و صفا را دوچندان کرده بود.
زیر پل خواجو که رسیدیم اینجا و آنجا گاهی مردهای میانسال، گاهی هم جوانهای خوش صدا زده بودند زیر آوازهای گرم و مردمی و ملت هم دورشان جمع. با چشمهای بسته داریوش میخواندند و جواد یساری. عیال ما هم ازشان عکسی گرفت اما توی عکس چیزی از حال و صفا پیدا نیست که. خلاصه ما و عیال اینقدر بهمان خوش گذشت که جای همه شما فجیعآ خالی. گفتیم ببین تو را به خدا اگر این محدودیت های کذایی نبود میتوانستیم این ابرهای سیاه و باران و فضای دلگیر هلند را بی خیال شویم و برویم تهران بمانیم و آخر هفته ها یک بار برویم لب زاینده رود و برگردیم، یک بار برویم فرحزاد و دربند، یک بار برویم شمال و ..........

Esfahan05.jpg

/ 1 نظر / 19 بازدید
مسافر

من هم اين شور و حالی که ازش گفتی رو سالها ديده م ميدونم چی ميگی.........