اينجا کجاست؟

هر کس گفت اینجا کجاست؟

qazvin_01.jpg


پناه؟

آیا میدانستید که در عراقِ صدام، بیست و سه هزار ایرانی پناهنده زندگی میکردند (بجز افراد فرقه مجاهدین خلق و اسیران جنگی)؟
این شمار از هم میهنان ما، از زمان جنگ ايران و عراق در عراق زندگی می کنند که نزدیک به ۱۶ هزار نفر ازآنان کرد هستند و در اردوگاه العطاش در نزديکی شهر اربيل در شمال عراق اسکان داده شده اند. ۷ هزار نفر ديگر ايرانيان عرب هستند و در اردوگاه مجهزتری در جنوب عراق به سر می برند.
پس از سقوط صدام حسين، مردم عراق این پناهندگان را به چشم بیگانگانی میبینند که از یاری حکومت او برخوردار می شدند.
بی بی سی میگوید:
بر پایه پیمان بنگاه پناهندگان با ايران در ژوئن سال ۲۰۰۲ ، بازگشت داوطلبانه اين پناهندگان به میهن از ماه ژوئیه سال گذشته آغاز شد و کاربدستان ايرانی قول زبانی دادند که آنها را تحت پیگرد قرار ندهند. تا پايان سال ۲۰۰۲ بيش از ۱۱۵۰ پناهنده با یاری بنگاه پناهندگان سازمان ملل به ايران بازگشتند.

من و شما هم اگر اتفاقی در باختر ایران زندگی میکردیم و پدر و مادرانمان از حکومت تازه پس از انقلاب خشنود نبودند و با آن درمیافتادند ممکن بود اکنون بهار جوانی مان را در اردوگاه های پناهندگی صدام حسین گذرانده بودیم. چرا ما انسانها این اندازه به هم ستم میکنیم؟
امیدوارم که کاربدستان امروز ایران همه این هم میهنان را به آب و خاک نیاکانشان راه بدهند و همانگونه که قول زبانی داده اند آنها را آزار و شکنجه نکنند.

iran-altash-camp300.jpg
گزارش بی بی سی.

خاطره ها

بعد از نه روز شبها دويدن توی کوههای اطراف دوراهی خوي كه دست مأمورهای ایست-بازرسی نيفتي، پنهانی توی دهات های کردها خوابيدن، توی بوران و مه از دست پليس ترکيه دررفتن و ........ رسيديم آنکارا.
تو آنکارا قاچاقچی مان امير آنکارايی آمد ما را برد توی يک خانه.
حالمان که جا آمد فهميديم اين خانه، خانه مخصوص پناهنده های ايرانی است که امير آنکارايی به اسم يک نفر کرايه کرده و برای اينکه همسايه ها يکوقت نفهمند و لو ندهند که ده-پانزده نفر ایرانی، قاچاقی، دائم توی اين خانه زندگی ميکنند هيچکدام از ما حق بيرون رفتن و حتی پشت پنجره رفتن را نداشتيم. ۱۲ تا پسر ايرانی ديگر هم توی آن خانه بودند. بعضيهاشان ۶ ماه آنجا زندانی بودند. يکيشان به اسم محمد تفرشی مخش تاب برداشته بود و عاشق چاقوش شده بود. اسم چاقوش را گذاشته بود جيمی! مسئول آن خانه که برای ما خريد ميکرد شخصی بود حدود شصت و دو-سه ساله به اسم آقا سهراب، اهل اروميه، که توی راه، ترکيه ايها پولش را خورده بودند و مجبور شده بود توی اين خانه کار بکند تا اينجوری يواش يواش خرجش را دربیاورد و امير آنکارايی گفته بود که اگر چندين ماه اين خانه را بگردانی میپرانمت کانادا. محمد تفرشی یک بار نصف شب رفته بود پهلوی آقا سهراب و شروع کرده بود دیوانه بازی درآوردن و آقا سهراب هم کفش بالا آمده بود و چاقوی محمد تفرشی را از آپارتمان انداخته بود پایین توی درختها. صبح دیدیم محمد تفرشی جلوی پنجره عزا گرفته و هیچکس هم نمیتواند او را از جلوی پنجره بکشد کنار. هی میگفت: جیمی، جیمی خوبم، درد و بلات تو دلم!
آقا سهراب آدم آرام و خوبی بود. يک تابلو با خط خوب نوشته بود و زده بود به ديوار و روی آن اين شعر حافظ را نوشته بود:

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، وليک بخون جگر شود


بعدآ که توی يکی از کمپهای آلمان به نام دِهرْن که روزگاری را توی زيرزمين نمور آنجا گذرانديم (همان آقا سهراب هم اتفاقآ افتاد همانجا توی همان زيرزمين) که ديوان حافظ يکی از بچه ها افتاد دستم و مونس و يارم شد ديدم که بيتهای قبلی و بعدی آن شعر اين است:

ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود
وين راز سر به مُهر به عالم سَمَر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، وليک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


سَمَر یعنی شُهره و مشهور.
بخواهیم برگردیم آنکارا اینکه: توی آنکارا بالاخره چندتا از بچه های قدیمی زد به سرشان و تهدید به پریدن از ساختمان کردند و امیر آنکارایی هم بالاخره قبول کرد که چندتا از ما بریم توی هتل سوزَر استانبول. من هم رفتم آنجا. هتل سوزر مخصوص ایرانی های پریدنی بود. قاچاقچی و مسئول پناهنده های این هتل یک انزلیچی بود که اسمش یادم رفته. طرف هر چی بچه بندر انزلی بود را آورده بود توی این کار. هر وقت هم که قرار بود مردم را فردای روز بعدش گله ای بفرستند آلمان، یک جشن به سبک شمالی میگرفتند و رقصهای رشتی میکردند!
رئیس کل این طرف انزلیچی یه و آن امیر آنکارایی شخصی بود در سوئد به نام امیر حیدری که کُرد فکر کنم سنندج بود و بزرگترین قاچاقچی آدم دوره خودش بود.
خلاصه بعد از دو سه بار فرودگاه رفتن و قبض روح شدن و بگیرن و نگیرن، طرف انزلیچی ما را (خدا عمرش بده) پراند آلمان.
قبلش هم به ما گفتند آلمان که رسیدید یک شب خودتان را توی فرودگاه گم و گور کنید و همانجا بخوابید تا اطلاعات پروازتان از توی دستگاه ها پاک شود و نفهمند از کجا آمده اید که مبادا برتان گرداند همانجا.
ما هم به هر بدبختی ای بود خودمان را آنجا علاف کردیم تا صبح شد و وقتی رفتم که به امیر حیدری زنگ بزنم و ببینم که آیا الان خودم را باید معرفی کنم یا نه و بالاخره آخرش چی میشود، دیدم که کسی روی تلفن این شعر حافظ را با سکه کنده کاری کرده:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

/ 4 نظر / 19 بازدید
mehman nakhandeh

kole bare khatereh !!!!!!!!!!! khobish in hast ke ZAMAN MIGOZAREH!!!!!!!!!!!! va bazi vaght ha adam yadesh mireh sakhti ha ru!

:\

۳ta chiz: aval ke on akse yek ja az ghazvin hast :D motabegh ba etelaat resideh vaghti ke mizani toy aks va properties ru check mikoni! :D 2 vom chera on 2 matlab jadid nazarkhahi nadasht? majbor shodam inja dobareh benavisam!!! 3vom on matlab panah --- namidonam chera bazi az adam ha rozegareshon mesle MORGH hast!!! sareshon ru ham baray arosi miborand va ham baray a3za!!!!! :( 4om: hala inja kojast???????? man-kiam?????????!!! :)))))))))))))

bacheh LOR

مانی جان درود... دست مريزاد می گويم به اينهمه زحمتی که می کشيد. جريان ترکيه هم جريان خيلی جالبی بود و آن پرنده نگرها و سنجاقک دوست ها هم بهمچنين . مردم آنجا خيلی تخصصی کار می کنند که متاسفانه هنوز در مملکت ما جا نيفتاده. هر جا که هستی خوش باشي

ماني

بله مهمان کيم من عزيز درست است آنجا در قزوين است. نام آن ساختمان شازده حسين است که يکی از امامزاده های قزوين است.