يادافروز

w30.jpg

ديشب ميان بستر اشک‌آلود                  

پيشانيم ز آتش تب می‌سوخت

شمعی نشسته بر سر بالينم

پروانه‌وار ديده به من می‌دوخت

 

در سايه‌های شعله‌ لرزانش

می‌ديدم آشنا-رخ دلداری

بر موج اشک نرم و حباب‌آسا

می‌خواند نغمه‌های هوس‌بازی

 

در جامه‌ای تنيده ز تار دل

رخ می‌نمود شاهد شبخيزم

می‌ريخت از صراحی انديشه

افسون خود به ساغر پرهيزم

 

افسانه بود و بر پر افسونش

می‌بُرد مرغ وحشی رؤيا را

می‌زد به تار چنگ خموش دل

بال فرشتگان تمنا را

 

بر بال آرزوی هوس‌گستر

از سرزمين شعر گذر کردم

ز آينده و گذشته خبرجويان

بود و نبود زير و زبر کردم

 

برچيد شب چو دامن مهتابی

از روی دشت‌های خيال‌اندود

شمعی که بود بر سر بالينم

زان التهاب سينه‌گداز آسود

 

غلتيد آن ستاره يادافروز

در پشت دره‌های فراموشی

وان چنگ دردسوز اميدآهنگ

بگرفت راه پرده خاموشی

 

(چامه‌ای از بدری قريب، برگرفته از نَسک (کتاب) او به نام «ديرياب»)

/ 2 نظر / 17 بازدید
mohammad.ali

سلام دوست عزيزم مانی پارسا خيلی وقت بود که از وبلاگت سر نزده بودم تا بالاخره از طريق وب سايت شاهرگ دوباره وبلاگت را ديدم و يادم افتاد . البته مدتی بود که آپديت نمی کردين. کارگر افغان در خوزستان فعلا در بوشهر

محمود

سلام اميدورام موفق باشيد